Vocab-Direct

1. Direct:

• تعریف: به معنای “مستقیم” یا “راهنمایی کردن” است. می‌تواند به عنوان صفت (مستقیم) یا فعل (راهنمایی کردن) استفاده شود.

• مثال:

• به عنوان صفت: “She took the direct route to the office.”

(او مسیر مستقیم را به دفتر انتخاب کرد.)

• به عنوان فعل:

“Please direct me to the nearest bus station.”

(لطفاً من را به نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس راهنمایی کنید.)

• کاربرد: در مواردی که بخواهیم به چیزی بدون انحراف اشاره کنیم یا کسی را راهنمایی کنیم.

2. Direction:

• تعریف: به معنای “جهت” یا “راهنمایی” است و می‌تواند به معنای دستورالعمل‌ها نیز باشد.

• مثال:

“Can you give me directions to the museum?”

(آیا می‌توانید به من راهنمایی کنید که چگونه به موزه بروم؟)

• کاربرد: برای بیان جهت، موقعیت یا دستورالعمل‌ها استفاده می‌شود.

3. Director:

• تعریف: به معنای “مدیر” یا “کارگردان” است و معمولاً به شخصی اشاره دارد که مسئولیت یک سازمان، پروژه یا فیلم را بر عهده دارد.

• مثال:

“The director of the company announced a new policy.”

(مدیر شرکت یک سیاست جدید را اعلام کرد.)

• کاربرد: در زمینه‌های مدیریتی، سینما، تئاتر و سایر حوزه‌هایی که نیاز به رهبری دارند.

4. Directive:

• تعریف: به معنای “دستور” یا “راهنما” است و معمولاً به یک دستورالعمل رسمی اشاره دارد که باید پیروی شود.

• مثال:

“The government issued a directive regarding health and safety regulations.”

(دولت یک دستورالعمل در مورد مقررات بهداشت و ایمنی صادر کرد.)

• کاربرد: در زمینه‌های رسمی و قانونی برای بیان دستورات یا توصیه‌های خاص.

5. Directly:

• تعریف: به معنای “مستقیماً” است و به عمل یا ارتباطی اشاره دارد که بدون واسطه انجام می‌شود.

• مثال:

“He spoke directly to the manager about his concerns.”

(او مستقیماً با مدیر درباره نگرانی‌هایش صحبت کرد.)

• کاربرد: برای بیان این‌که چیزی بدون هیچ گونه واسطه یا انحراف انجام می‌شود.

Vocab-opposite

1. Back / Front

• Back:

• تعریف: قسمت پشتی یا عقب چیزی.

• مترادف:  rear, backside

• Front:

• تعریف: قسمت جلویی یا پیش روی چیزی.

• مترادف:  face, forefront

• مثال:

“The back of the house is quiet, while the front is always busy.”

2. Tight / Loose

• Tight:

• تعریف: محکم و به خوبی بسته شده یا فشرده.

• مترادف: snug, firm

• Loose:

• تعریف: شل، آزاد یا به راحتی حرکت می‌کند.

• مترادف: slack, free

• مثال:

“The tight dress looked great on her, but the loose sweater was much more comfortable.”

3. Total / Partial

• Total:

• تعریف: کامل، مجموع یا تمام.

• مترادف: complete, whole

• Partial:

• تعریف: جزئی، ناتمام یا بخشی.

• مترادف: incomplete, fragmentary

• مثال:

“The total cost of the project was high, but I only received a partial payment.”

4. Here / There

• Here:

• تعریف: در این مکان، نزدیک به گوینده.

• مترادف:  this place, at this location

• There:

• تعریف: در آن مکان، دور از گوینده.

• مترادف:  m that place, at that location

• مثال:

“Here is where I found my keys, but there is where I lost my wallet.”

5. Wet / Dry

• Wet:

• تعریف: مرطوب یا خیس.

• مترادف:  damp, moist

• Dry:

• تعریف: خشک یا بدون رطوبت.

• مترادف: arid, dehydrated

• مثال:

“The wet ground made it difficult to walk, while the dry grass was easy to walk on.”

Vocab-متضادهاـ۱

1. Thick – نازک (Thin)

Thick:

تعریف: چیزی که پهن، عریض یا ضخیم است.
مترادف: bulky, dense
مثال:

The book has thick pages that are hard to tear.

(این کتاب صفحاتی ضخیم دارد که سخت پاره می‌شوند.)

Thin:

تعریف: چیزی که باریک یا نازک است.
مترادف: slim, slender

مثال:

The thin paper tore easily.

(کاغذ نازک به راحتی پاره شد.)

جمله با هر دو کلمه:

The walls of the old house were thick, but the new ones are quite thin.

(دیوارهای خانه قدیمی ضخیم بودند، اما دیوارهای جدید خیلی نازک هستند.)

2. Shy – جسور (Bold)

Shy:

تعریف: کسی که خجالتی و کم‌رو است.
مترادف: timid, bashful

مثال:

She was too shy to speak in front of the class.

(او خیلی خجالتی بود که جلوی کلاس صحبت کند.)

Bold:

تعریف: کسی که جسور و بی‌پروا است.

مترادف: brave, confident

مثال:

He made a bold decision to start his own business.

(او تصمیم جسورانه‌ای گرفت که کسب و کار خودش را راه‌اندازی کند.)

جمله با هر دو کلمه:

The shy student admired his bold friend who spoke confidently.

(دانش‌آموز خجالتی به دوست جسورش که با اعتماد به نفس صحبت می‌کرد، احترام می‌گذاشت.)

3. Heavy – سبک (Light)

Heavy:

تعریف: چیزی که وزن زیادی دارد.
مترادف: weighty, hefty
مثال:

The suitcase was too heavy to carry.

(چمدان خیلی سنگین بود که نمی‌شد آن را حمل کرد.)

Light:

تعریف: چیزی که وزن کمی دارد.
مترادف:  lightweight, airy
مثال:

This bag is very light; I can carry it with one hand.

(این کیف خیلی سبک است؛ می‌توانم آن را با یک دست حمل کنم.)

جمله با هر دو کلمه:

The heavy furniture was difficult to move, but the light boxes were easy to carry.

(اسباب سنگین سخت جابجا می‌شد، اما جعبه‌های سبک به راحتی حمل می‌شدند.)

4. Cruel – مهربان (Kind)

Cruel:

تعریف: کسی که بی‌رحم و سنگدل است.
مترادف:  brutal, harsh

مثال:

The cruel man showed no mercy to the animal.

(مرد بی‌رحم به حیوان رحم نکرد.)

Kind:

تعریف: کسی که مهربان و دلسوز است.

مترادف:  compassionate, gentle

مثال:

 She is very kind and always helps others.

(او بسیار مهربان است و همیشه به دیگران کمک می‌کند.)

جمله با هر دو کلمه:

Despite his cruel actions, she chose to be kind and forgive him.

(با وجود کارهای بی‌رحمانه او، او تصمیم گرفت مهربان باشد و او را ببخشد.)

5. Silent – پر سر و صدا (Noisy)

Silent:

تعریف: جایی که صدایی وجود ندارد یا شخصی که سکوت کرده است.

مترادف:  quiet, still
مثال:

The library was completely silent.

(کتابخانه کاملاً ساکت بود.)

Noisy:

تعریف: جایی که پر از صدا و هیاهو است.
مترادف: loud, boisterous

مثال:

The street was noisy with traffic and people talking.

(خیابان پر از صدای ترافیک و صحبت مردم بود.)

جمله با هر دو کلمه:

The silent room quickly became noisy when the kids arrived.

(اتاق ساکت به سرعت پر سر و صدا شد وقتی بچه‌ها آمدند.)