Collocation How

عباراتی که با “how” شروع می‌شوند، برای پرسیدن اطلاعات مختلف استفاده می‌شوند.

1. How much – چقدر / چه مقدار

تعریف: برای پرسیدن مقدار یا قیمت چیزی استفاده می‌شود. “How much” برای اسم‌های غیرقابل شمارش (uncountable nouns) به کار می‌رود.

مثال‌ها:

How much does this book cost?

(قیمت این کتاب چقدر است؟)

How much sugar do you need?

(چه مقدار شکر لازم داری؟)

2. How old – چند ساله / چه سنی

تعریف: برای پرسیدن سن شخص یا چیزی استفاده می‌شود.

مثال‌ها:

How old are you?

(چند سالته؟)

How old is this building?

(این ساختمان چند ساله است؟)

3. How many – چند تا / چه تعداد

تعریف: برای پرسیدن تعداد اشیاء یا افراد استفاده می‌شود. “How many” برای اسم‌های قابل شمارش (countable nouns) به کار می‌رود.

مثال‌ها:

How many apples do you have?

(چند تا سیب داری؟)

How many students are in your class?

(چند دانش‌آموز در کلاس شما هستند؟)

4. How tall – چه قد / چه ارتفاعی

تعریف: برای پرسیدن قد افراد یا ارتفاع اشیاء استفاده می‌شود.

مثال‌ها:

How tall is your brother?

(قد برادرت چقدر است؟)

How tall is the Eiffel Tower?

(ارتفاع برج ایفل چقدر است؟)

5. How deep – چه عمقی / چقدر عمیق

تعریف: برای پرسیدن عمق آب، زمین یا هر چیزی که عمق داشته باشد استفاده می‌شود.

مثال‌ها:

How deep is this lake?

(عمق این دریاچه چقدر است؟)

How deep did you dig the hole?

(چقدر عمیق آن چاله را کندی؟)

6. How often – چند وقت یک‌بار / هر چند وقت یک‌بار

تعریف: برای پرسیدن فرکانس یا تعداد دفعات وقوع یک اتفاق استفاده می‌شود.

مثال‌ها:

How often do you exercise?

(چند وقت یک‌بار ورزش می‌کنی؟)

How often does the bus come?

(چند وقت یک‌بار اتوبوس می‌آید؟)

7. How late – تا چه ساعتی / چقدر دیر

تعریف: برای پرسیدن زمان دیرکرد یا تا چه زمانی چیزی باز یا در دسترس است استفاده می‌شود.

مثال‌ها:

How late is the store open?

(فروشگاه تا چه ساعتی باز است؟)

How late were you to the meeting

(چقدر دیر به جلسه رسیدی؟)

Collocation_Got

1. I got married – من ازدواج کردم

تعریف: به معنای این است که فرد ازدواج کرده است.

مثال:

I got married last year, and we had a beautiful ceremony.

(سال گذشته ازدواج کردم و مراسم زیبایی داشتیم.)

2. I got fired – من اخراج شدم

تعریف: به معنای این است که فرد از کار خود اخراج شده است.

مثال:

I got fired because I was always late for work.

(به خاطر اینکه همیشه دیر به کار می‌رسیدم، اخراج شدم.)

3. I got hired – من استخدام شدم

تعریف: به معنای این است که فرد در شغلی جدید استخدام شده است.

مثال:

I got hired at a new company, and I start next Monday.

(در یک شرکت جدید استخدام شدم و از دوشنبه شروع می‌کنم.)

4. I got divorced

– من طلاق گرفتم

تعریف: به معنای این است که فرد از همسرش جدا شده است.

مثال:

I got divorced two years ago, but we’re still friends.

(دو سال پیش طلاق گرفتم، اما هنوز با هم دوست هستیم.)

5. I got distracted – حواسم پرت شد

تعریف: به معنای این است که تمرکز فرد از بین رفته و به چیز دیگری توجه کرده است.

مثال:

I got distracted by my phone and missed the important part of the movie.

(حواسم به گوشی‌ام پرت شد و بخش مهم فیلم را از دست دادم.)

6. I got a promotion – من ارتقای شغلی گرفتم

تعریف: به معنای این است که فرد در شغل خود به مقامی بالاتر ارتقا یافته است.

مثال:

I got a promotion last month, and now I’m the team leader.

(ماه گذشته ارتقای شغلی گرفتم و اکنون رهبر تیم هستم.)

7. I got better – بهتر شدم / بهبود یافتم

تعریف: به معنای این است که فرد از نظر جسمی یا احساسی بهتر شده است.

مثال:

I was sick last week, but I got better quickly.

(هفته گذشته بیمار بودم، اما سریع بهبود یافتم.)

8. I got engaged – من نامزد کردم

تعریف: به معنای این است که فرد به مرحله نامزدی رسیده و قصد ازدواج دارد.

مثال:

We got engaged on our trip to Paris; it was so romantic!

(در سفرمان به پاریس نامزد کردیم؛ خیلی رمانتیک بود!)

Collocation_Over

1. Over-spend – بیش از حد خرج کردن

تعریف: خرج کردن پول بیشتر از حد بودجه یا نیاز.

مثال:

I tend to over-spend during the holiday season.

(من معمولاً در فصل تعطیلات بیش از حد خرج می‌کنم.)

2. Over-think – بیش از حد فکر کردن / وسواس فکری

تعریف: فکر کردن بیش از حد به چیزی به شکلی که باعث نگرانی و استرس شود.

مثال:

Stop over-thinking the situation; it’s not as bad as you think.

(دست از بیش از حد فکر کردن به این وضعیت بردار؛ آنقدرها هم بد نیست.)

3. Over-sleep – بیش از حد خوابیدن / خواب ماندن

تعریف: خوابیدن بیشتر از حد معمول یا خواب ماندن و دیر بیدار شدن.

مثال:

I over-slept this morning and missed my meeting.

(امروز صبح بیش از حد خوابیدم و جلسه‌ام را از دست دادم.)

4. Over-cook – بیش از حد پختن / زیاد پختن

تعریف: پختن غذا بیشتر از زمان لازم، که معمولاً باعث سوختن یا خشک شدن غذا می‌شود.

مثال:

The chicken was over-cooked and tasted dry.

(مرغ بیش از حد پخته شده بود و خشک بود.)

5. Over-use – بیش از حد استفاده کردن

تعریف: استفاده بیش از حد از چیزی که ممکن است باعث آسیب یا کاهش کیفیت آن شود.

مثال:

If you over-use your phone, it may harm your eyes.

(اگر بیش از حد از گوشی استفاده کنی، ممکن است به چشمانت آسیب برساند.)

6. Over-see – نظارت کردن / سرپرستی کردن

تعریف: مدیریت و نظارت بر کاری به منظور اطمینان از انجام درست آن.

مثال:

She was hired to over-see the construction project.

(او برای نظارت بر پروژه ساخت و ساز استخدام شد.)

7. Over-eat – بیش از حد غذا خوردن

تعریف: خوردن بیش از حد غذا، به گونه‌ای که باعث ناراحتی یا چاقی شود.

مثال:

I always over-eat during the holidays and feel stuffed.

(من همیشه در تعطیلات بیش از حد غذا می‌خورم و احساس پری می‌کنم.)

8. Over-take – سبقت گرفتن

تعریف: جلو زدن از خودروی دیگری در جاده یا برتری یافتن بر کسی در رقابت.

مثال:

He over-took the car in front of him to reach the destination faster.

(او از خودروی جلویی سبقت گرفت تا سریع‌تر به مقصد برسد.)

ترکیبات با “over” معمولاً نشان‌دهنده انجام بیش از حد کاری هستند و اغلب بار منفی دارند، به جز موارد خاص مانند “over-see” که به معنای نظارت و سرپرستی است.